ادامه بدون رمـــ ــــز ...
خاله ته تغاریم،عزیز در دونه باباجونم،بعد از فوت باباجون تنهای تنها شد
یعنی خودشون کردن!
همه باهاشون قهر کردن! از ما بگیر تا داییم،خاله هام،دخترخاله هام و ...
تا قبلش ما خیلی باهم صمیمی بودیم ... همش یا اونا خونه ما بودن یا ما خونه اونا بودیم
بخصوص که من با دختراش ( میترا و مهسا ) هم سن و سال بودم و همبازی هم بودیم
ولی کم کم بین این خاله با کل فامیل کدورت پیش اومد و همه باهاش قهر کردن!
شایدم اون با همه قهر کرد!!
بچه بودم زیاد یادم نیس ...
خدا رو شکر هیچکسم پیشقدم نشد آشتیمون بده!! یعنی هیچکسااا
دقیقا چی میشه اگه آدم تلاش کنه دو نفر باهم آشتی کنن؟؟
چرا هیشکی به هیشکی نیس!
3 سال پیش بود مامانم چند جلسه رفته بود قرآن ... و چون خونه ما نزدیک خونه همین خاله بود خب همه همسایه ها بصورت اشتراکی تو این جلسه ها بودن ( یعنی آدما همون آدما بودن تو هرجلسه )
مامان من و خالم میرفتن ولی خب باهم قهر بودن و کاری به کار هم نداشتن
تو همین جلسه ها بود که یکی از همسایه ها فهمید این دوتا خواهر باهم قهرن
دیگه مامان و خاله رو باهم آشتی داد و کم کم از یه سلام ساده شروع شد تا الان که دیگه میریم خونه هم و میایم ... ولی بابام و شوهرخاله همچنان قهر!
15 سال کم نیستاااا،یه عمره
دو شب پیش شوهر اون یکی خالم واسطه شد و بابام و شوهرخاله رو بعد 15 سال آشتی داد!!!
مسلما بعد 15 سال،بعد گذر زمان دیگه آتیشا فروکش کرده،سن بالا رفته،آروم تر شدن و ... به اضافه اینکه هم بابام هم شوهرخالم با این شوهرخاله رودرواسی داشتن
این شد که ایشون واسطه شد و بابام و شوهرخاله باهم دست دادن و روبوسی کردن!
چه خوب که هنوزم هستن آدمایی که قصدشون خیره و دو نفرو آشتی میدن
حالا اون دو نفر میشه خواهر باشن،باجناق باشن،پدرو بچه باشن یا حتی دوست
ولی متاسفانه از این دست آدما که واسطه ی آشتی دو نفر بشن خیلی خیلی نادره!
بععععععله
تازه اشکان امتحاناش شروع شد
اووووووو وه کی بشه امتحاناش تموم بشن
چند روز پیش میگه مامانم گفته بعد امتحانات برو آرزو رو بیار کرج
ای جوووووووونم به این مادر شوهر :))
کلی ذوق میکنم
و بعدش میگه میای؟؟
میگم نچچچچ
میگه چرا؟؟
میگم خب تو ایندفعه بیا اصفهان،که بریم دنبال میکس و چاپ عکس
اگه من بیام،بعدشم میخوایم بریم همدان،خیلی طولانی میشه و خب نمیشه ...
میگه باااشه.
ماه رمضونم اومد ... پارسال کجا وایساده بودم؟؟ امممم یادمه به شدت بی تاب رسمی شدن بودم،دوس داشتم اشکان بیاد خواستگاریم،خانواده ها مخالفت نکنن،با هم نامزد بشیم،عقد کنیم
پارسال کلی استرس وجود داشت،اشکان هی این دستو اون دست میکرد و روش نمیشد به خانوادش بگه من زن میخوام خخخخخخخ
من از خیلی چیزا میترسیدم ... پارسال 30 جز قرآن رو با همین نیت خوندم،که همه چیز به خیرو خوشی بگذره،ما به هم برسیم،خوشبخت بشیم و ...
و خدا رو شکر به آرزوم رسیدم
دیروز با قرآنی که برای عقدم خریدم قرآن میخوندم ... و این چه حس خوبیه که امسال با قرآنی که آرزوم بود توسط فقط یه داماد یعنی اشکان برام خریده بشه،دارم قرآن میخونم
خیلی حس خوبیه ... امیدوارم همه به آرزوهای قشنگشون برسن،منم هنوز آرزوهایی دارم که امیدوارم بهشون برسم
الان با اشکان قهریم ... جالبه هاااا گاهی اوقات دست پیشو میگیره
هرکسی برای ازدواجش یه سری معیار داره،ولی خب نمیشه یه شخص در آن واحد کامل باشه
همیشه دوس داشتم شوهرم نماز بخونه،روزه بگیره و به خدا ایمان داشته باشه و قبولش داشته باشه ...
اشکان خدا رو قبول داره،بهش ایمان داره ولی نماز نمیخونه،روزه هم نمی گیره جدیدا!
شاید قدیمیا یادشون باشه که چندین بار سر این مسئله ما با هم دعوا کردیم!
چندین بار بهش گفتم آآقا اشکان این مسئله برام مهمه،چیزی نیس که بیخیالش بشم و مطمئنا حتی 10 سال دیگم وقتی رو مخم بره عنوانش میکنم
هر بار گفت باشه دیگه میخونم فقط تو باید یادم بیاری
یه مدت بهش یادآوری میکردم اونم میخوند
بعد نمیدونم چرا دیگه بهش یادآوری نکردم ... آخه بنظرم باید خودش بخواد،این چیزا دلیه،زوری که نیس ...
ولی از اون طرفم میگم خب من از اول گفتم این معیار برای من مهمه و تو نداری،حتی یه بار قصد کردم ازش جدا بشم!! ولی خودش گفت میخونمممم
نمیدونم چرا ما در این مورد باهم به توافق نمی رسیم
تازه به منم میگه روزه نگیر
میگم چرا؟؟
میگی تو ضعیفی،نباید روزه بگیری
بعد میگه حالا تو روزه بگیر من که شوهرت باشم راضی نیستم و روزه هات قبول نیس
میگم کی گفته؟؟
میگه مرجع تقلیدم
میگم نه بابا تو مرجع تقلیدم داری؟؟ کی هست؟؟
بعد معمولا اسم یکی از مراجع تقلیدو میبره
منم از حرفاش نیشم تا بناگوش باز میشه
خلاصه که اینجوریاس ... بعععله
ووووووووووو چقدر این پست طولانی شد
این هدیه ی بابا مامانم به من سر عقد ... clik
دستبند ظریف به دستم نمی اومد! دیگه منم اینو انتخاب کردم و خریدم خخخخخخخخخخ
بابا مامانم به اشکان سر عقد یه تمام سکه هدیه دادن
اینم هدیه بهنام و بهزاد ... clik
اینم هدیه مهدی ... clik
دیگه مثلا داییم یه سکه پارسیان به من داد،یکی به اشکان
عموم سکه پارسیان داد ... عمه هام سکه پارسیان دادن،یکی از دختر عمه هام و یکی از عروس عمه هام سکه پارسیان دادن
یکی از خاله هام وجه نقد داد ... یکی دیگه از خاله هام سکه پارسیان دادن
اینا هدیه های سمت فامیل من شد
اینم هدیه های شقایق،شبنم و دوتا از داییای اشکان ... clik
دو تا دیگه از داییاش وجه نقد دادن ... مادر بزرگشم ربع سکه داد
دوستاشم وجه نقد دادن ( علیرضا،وحید و سامان )
خب کلا مهمونای اشکان اینا 30 نفر بودن،کم بودن ...
الان من معمولا دستبندی که بابا مامانم بهم هدیه دادندو میبندم + دو تا النگویی که شقایق شبنم هدیه دادن
تازه اینم بستگی به این داره که حس طلا آویزون کردن داشته باشم یا نه خخخخخخخخ
در کل زیاد اهل طلا انداختن نیستم ...
بعععله اینم از این